جمعه سی ام اسفند 1387
اندوه دورباد در این سال از شما شادی تمام سال بماندکنارتان
دوستان خوبم سلام
فرارسیدن سال نووعیدقشنگ نوروزرابه شماتبریک عرض کرده سالی خوش توام با موفقیت
وسربلندی برای همه ی شماآرزومندم.
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
دوبیتی
مرا مجذوب خود کرده است یک عمر عجب معجون گیرایی است چشمت
======
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
گاهواره نگاه
گرمترین گاهواره ای است
که کودک ناآرام جانم
درآن ازگریه می افتد
ای مهربان ترین
نگاهت راازمن دریغ مدار.
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
غزل
مثل پاییزم تمام فصلها یکسره زردم دقیقا مثل تو
چون زمستانم یخ آجین پیکری ساکت وسردم دقیقا مثل تو
پشت پا زد برمن و بر هستی ام عمر نامردم دقیقا مثل تو
موج رنج از ساحل آسو د گی می کند طردم دقیقا مثل تو
در شبان خلوت تنها یی ام گریه ها کردم دقیقا مثل تو
رفته ام از دست و دیگر هیچگاه بر نمی گردم دقیقا مثل تو
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
آمارجهانی
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
ننویس!
بنویس که باشکستن من برابروی خویش خم ند اری
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
مکاتبه
می نویسم بیاد من هستی می نو یسی مگر که بیکا ر م
می نویسم چرا نمی آ یی می نویسی برو گر فتا ر م
می نویسم ز گر یه لبر یزم می نویسی زخنده سرشارم
می نو یسم بیا به با لینم می نو یسی مگر پر ستا ر م
می نویسم که بیتو میمیرم می نویسی خو دم خبر دار م
یکشنبه ششم بهمن 1387
دوبیتی
مرا که چون بهاری سبز بودم به رنگ زرد عادت دادی ای عشق

رباعی :
در قلب شب تیره نمازش زیباست در خلوت خویش سوز و سازش زیباست
هرگز ز خدا هیچ نمی خواهد دل تنها نه نما ز ش که نیا ز ش ز یبا ست

میرفتی و دل به ز یر پا یت می مر د با نبض قد و م آ شنا یت میمر د
هر چند به خون خویشتن می غلطید خوش بود که در حال دعایت میمرد

ای دوست اگر همیشه با من باشی از رنج وغم زمانه ایمن باشی
این حرف خداست باورش باید کرد فرقی نکند که مرد یا زن باشی

یکشنبه ششم بهمن 1387
غریبه
چه ساده چه بی ادعایی غریبه به چشمم چقدر آشنا یی غر یبه
کجا دیده ام روی خوبت؟ند ا نم تو را کاین چنین دلربایی غریبه
سر رهگذار تو در انتظارت نشستم که روزی بیایی غریبه
تو هم آمدی با تمام صفایت و آن هم صفا چه صفایی غریبه
بیا و بزن زخمه بر پرده ی دل رها یم کن از بی نو ا یی غر یبه
دلم مثل یک آسمان مه آلود گرفته است ازبی وفایی غریبه
تو اینجا نبودی و دور از وجودت نمی آمد از من صدایی غریبه
بیا و بمان و مرو و ببخشای به جانم امید رهایی غریبه
چو یک کودک خسته محتاج مهرم
بخوان نغمه ی لای لایی غریبه

هلا هلا به سفر رفته بر نمی گردی ؟ که ریشه کن شود این خستگی و دلسردی
اگر چه تلخ ولیکن چقدر شیرین است من و خیال تو و کوچه ها و شبگردی
هزار مرتبه بر من تو پشت پا زده ای ببین زمانه ُ تو با من چگونه تا کردی
هزار مرتبه گفتم دوباره می گو یم
هلا زمانه زمانه چقدر نا مردی


